شهرزادنیوز: خاطره یادماندههای ذهن است از گذشته، از روزگاری سپری شده. دانش انسان است از آنچه بر او گذشته، تصویرهایی که در بایگانی ذهن همچنان محفوظ مانده، حقیقتی به روایتِ راوی.
خاطره چه بسا زخمیست از گذشته بر ذهن که اگر شناخته و مهار نگردد، ما را به گذشته میکشاند. اگر آن را بشناسیم، می تواند در ساختن آینده کمک باشد و یا حداقل اینکه تکرارش نکنیم.
وطیفه انسان است که گذشته را به خاطر داشته باشد. آن را به نسل بعد انتقال دهد. گذشته اگر فراموش گردد، آینده مخدوش بنیان میگیرد.
خاطرهنویس گذشته را احضار میکند تا روایتگر ماجراهای زندگی خود و یا دیگران باشد برای خواننده. کتابِ "یادها"، جلد یکم از خاطراتِ ویدا حاجبی تبریزی کوششیست در همین راستا.
یادها از تهران دهه بیست آغاز میشود، با روایتی از "کشفِ حجاب". آژانها با یورش به دایه، چادر از سرش ربوده، پاره میکنند و به جوی آب میسپارند. ویدای کوچک گریان به خانه میرسد، پدر در آغوشاش میگیرد و میگوید؛ "آژان کار خیلی بدی کرده اما همیشه یادت باشد که چادر چیز خوبی نیست، زنها را بیدست و پا و ضعیف میکند." با گذشت بیش از سه دهه از آن حادثه، حاکمیتِ نوبنیاد در ایرانِ پس از انقلاب کوشید تا چادر "به زور بر سر من بگذارد."
راوی یادماندههای خویش از تهران قدیم باز میگوید، آنسان که انگار همزمان با رشد او، روستایی نیز که تهران نام دارد، کمکم به شهر بدل میگردد.؛ از مهدکودک و مدارس نوپا تا خیابانها و کوچهها و خانهها، از دخترانی که تازه به مدرسه راه مییافتند، از روابط خانوادگی، سینما و تئاتر، از مادربزرگِ پدر که سوگلی حرمسرای ناصرالدینشاه بود و شاهنشاه عظیمالشأن، آنگاه که "قصد همخوابگی با او داشت، دور میز بزرگی میدوید و ناصرالدین شاه تا دور میز را با جواهر پُر نمیکرد، از دویدن باز نمیایستاد."
حاجبی از همزیستی مسالمتآمیز وابستگان به ادیان مختلف مینویسد، از ارامنه و زرتشتیها گرفته تا بهاییها و یهودیها که در آرامش و دوستی با مسلمانان روزگار میگذراندند. و سرانجام از آمدن قوای متفقین به ایران، زمانی که کشور یکپارچه سیاسی میشود. و این همه زمانی بود که "زنان و مجانین و ورشکستگان به تقصیر حق رأی" نداشتند.
راوی در کشاکشِ سیاسی حاکم، بی آنکه به سازمانی وابسته باشد، در میتنگها شرکت دارد. از آن ایام هنوز "دختری به نام شهرآشوب امیرشاهی را به یاد دارد که همیشه شاگرد اول بود. با سنتشکنیها و جسارتهایش در میان دانشجویان زبانزد همگان بود. به سبب فعالیتهای سیاسی از دبیرستان انوشیروان دادگر اخراج شد و به دبیرستان نوربخش رفته بود. نخستین دختری بود که خانه پدری را ترک کرده بود و آشکارا با پسری زندگی میکرد، بی آنکه رسماً ازدواج کرده باشد." شهرآشوب بعدها در پاریس هم از "پیشکسوتان اندیشه آزاد و برابری زنان محسوب میشد."
حاجبی پس از کودتای 28 مرداد شانس حضور در دادگاه مصدق را داشت. در این کتاب از دادگاه و دفاعیات مصدق میگوید که "سخت تحتِ تأثیر رفتار و حرفهای صریح، تند و طنزآمیز" او قرار میگیرد. سرانجام در زمستان 1335 برای ادامه تحصیل رهسپار پاریس میشود. پاریسِ پس از جنگ اما حال و هوای دیگری دارد. روشنفکران در دفاع از مردم الجزایر در خیابانها به تظاهرات مشغولند. در پاریس، پری خواهر بزرگتر او که از فعالین چپ است وی را با محافل روشنفکری پاریس آشنا میکند. در همین ایام فرح دیبا، ملکه آینده ایران، یکی از دوستان بسیار صمیمی و نزدیک اوست. هر دو دانشجوی معماری هستند.
در تابستان سال 1957 در سفر به مسکو جهتِ شرکت در جشنواره جهانی جوانان از نزدیک با "فضای غمگین" شوروی آشنا میشود. چندی بعد با همسر ونزوئلایی خود که استاد دانشگاه و از کمونیستهایی است که در تدارک مبارزه مسلحانه هستند، عازم این کشور میشود. عضو "ارتش آزادیبخش ملی" ونزوئلا میگردد تا امر مبارزه مسلحانه را به سبک فیدل کاسترو پیش ببرند که البته شکست میخورند. با اینهمه به جنبش چپی میپیوندد که مخالف "احزاب کمونیست سنتی" هستند.
دوران، دورانِ آرزوهای بزرگ بود و او همچون دیگران آرزو داشت "عدالت و سعادت بشریت را به تحقق برسانند." به همراه پسر دوسالهاش دگربار به پاریس بازمیگردد، اندکی بعد راه الجزایر پیش میگیرد که آن زمان "پس از کوبا دومین کانون انقلاب به شمار میآمد و پناهگاهی بود برای همه مبارزان". احمد بنبلا، رئیس جمهور الجزایر به کمک چهگوارا به سازمان دادن گروههای مسلح به ویژه در آمریکای لاتین یاری میرسانند. شوهر راوی در همین رابطه نقشِ فعالی دارد.
از حضور چهگوارا در الجزایر و سخنرانی مهم او در آنجا مینویسد که سرانجام راه خویش از کاسترو جدا میکند و ادامه مبارزه مسلحانه را برمیگزیند.
با استقرار شوهر در پراگ، در دفتر مجله صلح و سوسیالیسم، به آنجا میرود. جز "فضای نامأنوس و خاکستری، سرد و متروکه" این شهر، دیدار لویی آراگون فراموش ناشدنیست. آراگون شیفته شعر کلاسیک فارسیست.
در سفر به کوبا در سال 1966 برای شرکت در "کنفرانس سهقاره" با فیدل کاسترو آشنا میشود. کاسترو برایش از دشواریهای انقلاب میگوید و او را مجذوب میکند. در دوره آموزش چریکی شرکت میکند و با وساطت او گروهی از "سازمان انقلابی حزب توده" جهتِ آموزش چریکی راهی کوبا میشوند.
سال 1968 به پاریس بازمیگردد، شهر غرقِ جنبش است. در کنگره هفتم کنفدراسیون دانشجویان ایرانی شرکت میکند و سرانجام راهی تهران میشود. در مؤسسه تحقیقات علوم اجتماعی مشغول به کار میشود. در فعالیتهای سیاسی مشارکت ندارد، اما با شخصیتهای سیاسی و فرهنگی در رابطه است. سایه تعقیب ساواک را همیشه احساس میکند. در رابطه با مصطفی شعاعیان به اشتباه در تور ساواک گرفتار میآید که نتیجه آن هفت سال زندان است. شکنجه میشود، پروندههای گذشته رو میشوند، کسی باور نمیکند که در ایران غیرفعال در سیاست بوده است. در برابر حضور در تلویزیون و تقاضای عفو، زندان را برمیگزیند. رفتارش همخوان با دیگر زندانیان سیاسی نیست، اما احترامبرانگیز است. مسنتر و باتجربهتر از دیگران است.
پس از انقلاب فعالیت خویش در سازمان چریکهای خلق ادامه میدهد، به جناح چپ آن میپیوندد و با وقوع انشعاب در سازمان، در ردّ تئوریهای اکثریت، در نقد نظرات اقلیت مقاله مینویسد. در هراس حاکم بر کشور، زندگی مخفی بر میگزیند. همانهایی که زمانی پس از رهایی از زندان به استقبالش آمده بودند، حالا بر دیوار خانهاش مینوشتند؛ "کمونیست برو گمشو".
در اندک زمانی همهچیز رنگ مذهبی به خود گرفت. زندان و شکنجه و اعدام آغاز شد. فرار از کشور واپسین امید است که به جان میخرد و دگر بار سر از پاریس در میآورد. زندگی ادامه دارد...
"یادها" بسیار خلاصه، شیرین و صمیمانه نوشته شده است. یادهایی که تاریخ هستند و تاریخی که زندگیست. یادها مروریست کوتاه در تاریخ اجتماعی ایران، جوانانی که میکوشند دنیای سنت پشت سر نهند و همگام جهانِ معاصر گردند. یادها روایتیست روشن از خطر استحاله روشنفکر در جنبشهای تودهای، آنسان که هانا آرنت نیز در کتاب "ریشههای توتالیتاریسم" در بررسی جنبش نازیسم هیتلری در آلمان و سوسیالیسم استالینی در شوروی گوشزد میکند.
یادها روایت درغلتیدنِ بخشِ بزرگی از روشنفکران داخل و خارج از کشور است به قهقرا در میان سازمانهای تودهای. آنان هویت خویش فراموش کرده، در افکار خود، قدم به قدم عقب نشستند و سرانجام همسان با تودهها شدند. یادها سرگذشتِ نسلیست که در آرزوی سعادت برای همگان ققنوسوار خاکستر میشوند. یادها سرگذشتِ زن ایرانیست که پا از خانه بیرون میگذارد تا سنت پشت سر گذاشته، شهروند جهانِ معاصر گردد.
یادها تجربه گرانقدر و تلخ یک نسل است. از دل برآمده و بر دل مینشیند. کاش نسل جدید امکان خواندن آن داشته باشد.
یادها را چاپخانه مرتضوی در کلن چاپ کرده و انتشارات فروغ در آلمان پخش آن را بر عهده دارد.